تنها ، و روي ساحل ،
مردي به راه مي گذرد. نزديک پاي او
دريا ، همه صدا
شب ، گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيکر
رو مي کند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ مي کند ،
انگار
هي مي زند که : مرد ! کجا مي روي ، کجا ؟
و مرد مي رود به ره خويش
و باد سرگردان
هي مي زند دوباره : کجا مي روي ؟
و مرد مي رود . و باد همچنان . . .
امواج ، بي امان ،
از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم
موجي پر از نهيب
ره مي کشد به ساحل و مي بلعد
يک سايه را که برده شب از پيکرش شکيب
دريا ، همه صدا
شب ، گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيکر
رو مي کند به ساحل و . . .
سير نمي شوم زتو اي مه جان فزاي من
جور مکن جفا مکن نيست جفا سزاي من
با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم
چونکه تو سايه افکني بر سرم اي هماي من
در شکنيد کوزه را پاره کنيد مشک را
جانب بحر مي روم پاک کنيد راه من
يوسف من فتاد دي همچو قمر به چاه من
چند بنالد اين لبم پيش خيال شاه من
آن نفس اين زمين بود چرخ زنان چوآسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که هاي من
خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
سير مشو ز رحمتم اي دو جهان پناه من



