تبليغاتX
مولانا و هیتلر

داستان در باره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها اماده سازی. ماجرا جویی خود را اغاز کرد وولی از ان جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست . تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید . همه چیز سیاه بود . اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه با لا میرفت . چند قدم مانده به قله کوه.

پایش لیز خورد . و در حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد .

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس عظیم . همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش امد.

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز ان که فریاد بکشد :

"خدایا کمکم کن"

ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد :

"از من چه می خواهی؟"

_ای خدا نجاتم بده !

_واقا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

_البته که باور دارم.

_اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن...

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود ....

و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

و شما ؟ چه قدر به طناب تان وابسته اید؟

ایا حاضرید ان را رها کنید؟

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید . هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است .

هرگز فکر نکنید که. مراقب شما نیست. به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط میلاد |