تبليغاتX
مولانا و هیتلر
 

كي بپرسد جز تو خسته و رنجور ترا

اي مسيح از پي پرسيدن رنجور بيا

 

دست خود بر سر رنجور بنه كه چوني

از گناهش بمينديش و به كين دست مخا

 

آنك خورشيد بلا بر سر او تيغ ز دست

گستران بر سر او سايه احسان و رضا

 

اين مقصر به دو صد رنج سزاور شدست

ليك زان لطف به جز عفو و كرم نيست سزا

 

آن دلي را كه به صد شير و شكر پروردي

مچشانش پس از آن هر نفسي زهر جفا

 

تا تو برداشته اي دل ز من و مسكن من

بند بشكست و درآمد سوي من سيل بلا

 

تو شفايي چو بيايي خوش و رو بنمايي

سپه رنج گريزند و نمايند قفا

 

به طبيبش چه حواله كني اي آب حيات

از همانجا كه رسد درد همانجاست دوا

 

همه عالم چو تنند و تو سرو جان همه

كي شود زنده تني كه سر او گشت جدا

 

اي تو سرچشمه حيوان و حيات همگان  

جوي ما خشك شدست آب از اين سو بگشا

 

جز ازين چند سخن در دل رنجور بماند

 تا نبيند رخ خوب تو نگويد به خدا

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط سحر |


ای آفتـــاب سرکشــان بــا کهکشــان آمیختــــــی

مانند شیــــــر و انگیـــن بــــــا بندگان آمیختــــی

یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب

یـــا همچـــو باران کـــرم با خاکـــدان آمیختـــی

یـــا همچـــو عشق جـــان فدا در لاابالی مـاردی

با عقل پر حــرص شحیح خــرده دان آمیختــــی

ای آتش فـــروان روا در آب مسکن ســاختــــی

وی نرگس عالـــی نظر با ارغـــوان آمیختـــــی

چنــدان در آتش درشدی کتش در آتـــش درزدی

چنـــدان نشان جستی که تو با بی نشـان آمیختــی

ای سر الله الصمــد ای بازگشت نیــک و بـــــــد

پهلـــو تهی کــردی زخود بــــا پهلـــوان آمیختی

جان ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کســـــی

آیس شدنـــد و خسته دل خود ناگهـــــان آمیختـی

از جنس نبــود حیرتی بی جنس نبــــود الفتـــــی

تو این نه ای وآن نه ای بـــــا این و آن آمیختـــی

هــــردو جهان مهمان تو بنشسته گـــرد خوان تـو

صــد گونه نعمت ریختی بـــــا مهمـــــان آمیختی

آمیختی چندانک او خــود را نم دانــــد ز تــــــو

آری کجـــا دانــد چو تو با تن چـــو جان آمیختی

پیرا جوان کردی چو تو سر سبز این گلشن شدی

تیــرا به صیدی دررسی چــون بــا کمان آمیختی

ای دولت بخت همـــه دزدیده ای رخت همــــــه

چالاک رهـــزن آمدی بـــــــا کـــاروان آمختــی

چرخ و فلک ره میــرود تا تو رهش آمــوختــی

جـــان و جهان برهم می پرد تا باجهان آمیختــی

حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر میکشــد

گـــــردن چو قصابان مگــــر با گردران آمیختی

خوبان یوسف چهره را آموختــــی عاشق کشــی

و آن خار چون عقربت را بــا گلستان آمیختــــی

این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفــــا

رستی ز اجزای زمیــن با آسمـــــان آمیخـتــــی

از بام گــردون آمدی ای آب آب زنــــــدگــــــی

از بـــام ما جولان زدی با نــاودان آمیختــــــــی

شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر ســــرا

بر بام چابک میـــزنی بـــا پاسبــــــان آمیختـــی

اسرا این را مو به مو بی پرده حـــرفی بگـــــو

ای آنک حـــرف و لحن را اند بیــــان آمیختــی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط سحر |


در نوازشهای باد
در گل لبخند دهقانان شاد،
در سرود نرم رود،
خون گرم زندگی جوشيده بود
نوشخند مهر آب،
آبشار آفتاب،
در صفای دشت من کوشيده بود
شبنم آن دشت از پاکيزگی
گوييا خورشيد را نوشيده بود
روزگاران گشت و گشت
داغ بر دل دارم از اين سرگذشت …
ياد باد آن خوشنوا آواز دهقانان شاد،
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهربانی های باد،
ياد باد آن روزگاران ياد باد
دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زانهمه سرسبزی و شور و نشاط
سنگلاخی سرد بر جا مانده است
آسمان از ابر غم پوشيده است
چشمه سار لاله ها خوشيده است
جای گندمهای سبز، جای دهقانان شاد،
خارهای جانگزا جوشيده است!
بانگ بر می دارم از دل:
خون چکيد از شاخ گل، باغ و بهاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
سرد و سنگين کوه می گويد جواب
خاک خون نوشيده است

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط سحر |


مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشو ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط میلاد |