مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشو ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ
تنها ، و روي ساحل ،
مردي به راه مي گذرد. نزديک پاي او
دريا ، همه صدا
شب ، گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيکر
رو مي کند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ مي کند ،
انگار
هي مي زند که : مرد ! کجا مي روي ، کجا ؟
و مرد مي رود به ره خويش
و باد سرگردان
هي مي زند دوباره : کجا مي روي ؟
و مرد مي رود . و باد همچنان . . .
امواج ، بي امان ،
از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم
موجي پر از نهيب
ره مي کشد به ساحل و مي بلعد
يک سايه را که برده شب از پيکرش شکيب
دريا ، همه صدا
شب ، گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيکر
رو مي کند به ساحل و . . .
اي توبه ام شکسته از تو کجا گريزم؟
اي در دلم نشسته از تو کجا گريزم؟
اي نور هر دو ديده بي تو چگونه بينم؟
وي گردنم ببسته از تو کجا گريزم؟
تو نه چناني که منم
من نه چنانم که تويي
تو نه بر آني که منم من نه بر آنم که تويي
من همه در حکم توام تو همه در خون مني
گر مه و خورشيد شوم من کم از آنم که تويي
با همه اي رشک پري چون سوي من برگذري
باش ، چنين تيز مران تا که بدانم که تويي
دوش گذشتي ز درم بوي نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تويي
تو نه چناني که منم
من نه چنانم که تويي
تو نه بر آني که منم من نه بر آنم که تويي
من همه در حکم توام تو همه در خون مني
گر مه و خورشيد شوم من کم از آنم که تويي
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من
من نرسم ، ليک بدان هم تو رسانم که تويي
زين همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهي که کنون گفت زبانم که تويي
تو نه چناني که منم
من نه چنانم که تويي
تو نه بر آني که منم من نه بر آنم که تويي
من همه در حکم توام تو همه در خون مني
گر مه و خورشيد شوم من کم از آنم که تويي
تو نه چناني که منم
من نه چنانم که تويي
برانید برانید که تا باز نمانید
بدانید بدانید که در عین عیانید
بتازید بتازید که چالاک سوارید
بنازید بنازید که خوبان جهانید
چه دارید چه دارید که ان یار ندارد
بیارید بیارید درین گوش بخوانید
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد؟
بگویید بگویید اگر مست شبانید
شرابی ست شرابی ست خدا را پنهانی
که دنیا و شما نیز ز یک جرعه انید
گشادهست گشادهست سرخابیه امروز
کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید
صلا گفت صلا گفت کنون فاق اصباح
سبک روح کند راح اگر ست و گرانید
رسیدند رسیدند رسولان نهانی
در ارید در ارید برونشان منشانید
دریغا دریغا که درین خانه نگنجند
که ایشان همه کانند و شما بند مکانید
مبادا مبادا که سر خویش بگیرید
که ایشان همه جانند و شما سخره نانید
بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن
نه نان بود که تن گشت اگر ادمیانند
زهی عشق زهی عشق که بس سخته کمانست
در ان دست و در ان شصت و شما تیر و کمانید
خموشید خموشید خموشانه بنوشید
بپوشید بپوشید شما گنج نهانید
به دیدار نهانید به اثار عیانید
پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید
در این بح در این بحر همه چیز بگنجد
مترسید مترسید گریبان مدرانید
دهان بست دهان بست از این شرح دل من
که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید.



