تبليغاتX
مولانا و هیتلر

 

من مرغ آتشم

می سوزم از شراره این عشق سر کشم.

چون سوخت پیکرم

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست

آنگاه باز از دل خاکستر

بار دگر تولد من

آغاز می شود.

و من دوباره زندگیم را

آغاز می کننم پر باز میکنم.

پرواز می کنم.

 

 

پنداشتی

چون کوه کوه خامش دمسردم؟

بی درد سنگ ساکت بی دردم؟

_نی

قله ام

بلندترین قله غرور.

اینک درون سینه من التهابهاست.

هرگز گمان مبر

شد خاطرات تلخ فراموشم

هر چند

نستوه کوه ساکت و سردم

                              _لیک

آتشفشان مرده خاموشم.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط میلاد |