این داستان از مثنویه چون زیاده هر بار یه قسمت شو می نویسم تا وقتی که تموم شه اینم قسمت اولش از دفتر اول مولانا بیته 248 تا 270
حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
بود بقالی و وی را طوطی خوش نوایی سبز و گویا طوطیی
بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران
در خطاب ادمی ناطق بدی در نوای طوطیان حاذق بدی
جست از سوی دکان سویی گریخت شیشه های روغن گل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه اش بر دکان بنشست فارغ خواجه اش
دید پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
زورکی چندی سخن کوتاه کرد مرد بقال از ندامت اه کرد
ریش بر می کند و می گفت ای دریغ کافتاب نعمتم شد زیر میغ
دست من بشکسته بودی آن زمان که زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیه ها می داد هر درویش را تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بد نومیدوار
می نمود آن مرغ را هر گون شگفت تا که باشد کاندر اید او بگفت
جولقیی سر برهنه می گذشت با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
طوطی اندر گفت امد در زمان بانگ بر درویش زد که هی فلان
از چه ای کل به کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی
از قیاسش خنده امد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نیشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته خوابیم و خور
این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی در میان بی منتها
هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد ز آن نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و اب زین یکی سرگین شد و ز آن مشک ناب
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط میلاد
|