تبليغاتX
مولانا و هیتلر - دریا و مرد (سهراب سپهری)

تنها ، و روي ساحل ،

مردي به راه مي گذرد. نزديک پاي او

دريا ، همه صدا

شب ، گيج در تلاطم امواج

باد هراس پيکر

رو مي کند به ساحل و در چشم هاي مرد

نقش خطر را پر رنگ مي کند ،

انگار

هي مي زند که : مرد ! کجا مي روي ، کجا ؟

و مرد مي رود به ره خويش

و باد سرگردان

هي مي زند دوباره : کجا مي روي ؟

و مرد مي رود . و باد همچنان . . .

امواج ، بي امان ،

از راه مي رسند

لبريز از غرور تهاجم

موجي پر از نهيب

ره مي کشد به ساحل و مي بلعد

يک سايه را که برده شب از پيکرش شکيب

دريا ، همه صدا  

شب ، گيج در تلاطم امواج

باد هراس پيکر

رو مي کند به ساحل و . . .

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط سحر |