تبليغاتX
مولانا و هیتلر - شعری از مولانا
 

كي بپرسد جز تو خسته و رنجور ترا

اي مسيح از پي پرسيدن رنجور بيا

 

دست خود بر سر رنجور بنه كه چوني

از گناهش بمينديش و به كين دست مخا

 

آنك خورشيد بلا بر سر او تيغ ز دست

گستران بر سر او سايه احسان و رضا

 

اين مقصر به دو صد رنج سزاور شدست

ليك زان لطف به جز عفو و كرم نيست سزا

 

آن دلي را كه به صد شير و شكر پروردي

مچشانش پس از آن هر نفسي زهر جفا

 

تا تو برداشته اي دل ز من و مسكن من

بند بشكست و درآمد سوي من سيل بلا

 

تو شفايي چو بيايي خوش و رو بنمايي

سپه رنج گريزند و نمايند قفا

 

به طبيبش چه حواله كني اي آب حيات

از همانجا كه رسد درد همانجاست دوا

 

همه عالم چو تنند و تو سرو جان همه

كي شود زنده تني كه سر او گشت جدا

 

اي تو سرچشمه حيوان و حيات همگان  

جوي ما خشك شدست آب از اين سو بگشا

 

جز ازين چند سخن در دل رنجور بماند

 تا نبيند رخ خوب تو نگويد به خدا

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط سحر |