تبليغاتX
مولانا و هیتلر - اندوه پرست (فروغ فرخزاد)

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم 

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای ارزوهایم یکایک زرد می شد

افتاب دیدگانم سرد می شد

اسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

و ه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ امیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شهری اسمانی

در کنار قلب عاشق شعله می زد

در شرار اتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو اوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر لبهای خسته

پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

اشوب تابستانی عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد و بد گمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم...

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط میلاد |