تبليغاتX
مولانا و هیتلر - (فروغ فرخزاد)

فردا اگر ز راه نمی امد

من تا ابد کنار تو می اندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در افتاب عشق تو می خواندم

 

در پشت شیشه های اتاق تو

ان شب نگاه سرد سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت

گویی به عمق روح تو راهی داشت

 

لغزیده بود در مه ایینه

تصویر ما شکسته و بی اهنگ

موی تو رنگ ساقه گندم بود

موهای من خمیده و قیری رنگ

 

رازی درون سینه من می سوخت

می خواستم با تو سخن گوید

اما صدایم از گره کوته بود

در سایه بوته هیچ نمی روید

 

ز انجا نگاه خسته من پر زد

اشفته گرد پیکر من چرخید

در چارچوب قاب طلایی رنگ

چشم مسیح بر غم من خندید

 

دیدم اتاق در هم و مغشوش است

در پای من کتاب تو افتاده

سنجاقهای گیسوی من انجا

بر روی تختخواب تو افتاده

 

از خانه بلوری ماهیها

دیگر صدای اب نمی امد

فکر چه بود گربه پیر تو

کاو را به دیده خواب نمی امد

 

بار دگر نگاه پریشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گوید

اما خموش ماند به روی تو

 

انگه ستارگان سپید اشک

سوسو زدند در شب مژگانم

دیدم که دستهای تو چون ابری

امد به سوی صورت حیرانم

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط میلاد |