دشتها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئید
در هوای عفن اوار پرستو
به چه کارت آید
فکر نان باید کرد
هوایی که در آن نفسی تازه نیم
گل گندم خوبست
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشاندست
و در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و
همه مردم شهر بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد ک چرا ایمان نیست
و زمانی است که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست



